بحر طويل شمر در مجلس شهادت عباس(ع):
اي خور چرخ فتوت در درياي مروت، اسد بيشه صولت مدد بازوي همت
بنشان خشم و نشين بر سر اورنگ جلالت، كه منت بنده منش چند نصيحت كنم از راه قرابت
به تو عرض اي عباس اي ماه بني هاشم اي زبده اولاد علي هيچ داني كه بود مادرت ام البين ماه جبين پرده نشين زبده زنهاي عرب كز شرف و رتبه بود از طايفه ما بشنو از طرف باب مذكا و معلاي كبارت
اسد اله ولي اله خلف آدم و حوا شرف يثرب و بطها تو بدان طايفه و قوم اميرو دليري و بلا شبه نظيري
ز چه رو دامن همت به كمر بر زده اي بحر برادر مثل غلامان بنمايي سقاي و علمداري
آخر اي مهتر من صفدر من حيدر من بهتر من ديده گشا و بنگرآمده لشگر ز خطا و ختن و چين
اروميه و قسطنطنيه مكه و مصر و حلب و شام و ز ايران و ز توران، لشگر چه لشگر همه در دهر پلنگ و همه در بحر نهنگ و همه چالاك و زرنگ و همه از نسل شياطين همه افكنده به رخ چين همگي دامن همت به كمر بر زده اند تا كه ببرند سر سلطان عرب فخر بشر مير امم را
اگرجانب ماآمدی ای میر دلاور، همه گوییم سلامت، همه گردیم غلامت، بزنیم طبل برایت، و زنیم سکّه به نامت تو شوی برهمه لشکر ماسرور وسالار
اما اگرعرض مرا گوش نداری و سر از بیعت فرزند معاویه بپیچی، چه فردا، شود ازمشرق امید نمایان رخ خورشید جوانان همه كشته،
توهم بی سر و بی دست بیفتی به دلِ خاک شود جسم توصدچاک رودخیمه و خرگاه به تاراج
که به ارواح معاویه پسرهندِ خطا کار کشم تیغ شرر بار کنم قطع زکین سلسله آل علی را
************************
شمر علیه لعنه
ای علمدار حسین ای خلف پادشه بدر و حنین ای که نداری سر یاری بنشین در بر من سرور من تا که ز غمخواری و یاری بکنم عرض کلام و سخنی را که بود فرض به من لیک نرنجی ز سخن گفتن من زانکه مرا غیر محبت نبود با تو و زحمت نبود با تو که این عجز و تضرع که به در گاه تو با ناله و با آه کنم ترسم از آنست که از دست رود وقت و قد سرو تو از پای فتد از ستم دشمن غدار کند زاری و خواهر بخراشد ز غمت روی و کند دختر تو گیسوی چون مشک ختا را
ای علمدار حسین ای پسر شیر خدا از تو تمنا کنم اکنون که بیا جانب ما تا که یزید از تو شود راضی خشنود دهد زود زر و مال دهد دولت و اقبال شوی بر سر ما بر همه ی لشکر ما سرور و سالار شوی یار وفادار تو ای شیر جگر دار سر از بیعت فرزند معاویه گر امروز بپیچی نبری سود زیان بینی و آزار زمان بینی و آنگاه ز بیداد شود کشته علی اکبر ناشاد دگر قاسم داماد دگر جعفر و عبدالله هم عون علی اصغر بی شیر زن ومرد جوان پیر گفتار و اسیر غم و بیداد بگردند تو هم بی سر و بی دست بیفتی به دل خاک شود جسم تو صد چاک همه خیمه و خرگاه بناگاه به تاراج رود سر رود و تاج رود لشکر فرزند معاویه بگیرد همه جا را
ای علمدار حسین ای که تویی سرور من نور دو عین تر من نیک ببین لشکر من آمده از سوی ختا و ختن و چین و زماچین ز مصر و حلب و شام ارومیه و بسطام همه لشکر جرار کمان دار و زره دار مهیای زدن کشتن پیکار همه در پی کشتار بجنگند به دریا چو نهنگ و همه در کوه پلنگ و همه چالاک و زرنگند به ابرو زده چین و همگی داده به دل کین همه لا مذهب و بی دین همه از نسل شیاطین لعین دامن همت به کمر بر زده و نیزه و خنجر زده آماده به صحرا که ببرند سر زاده زهرا پسر شیر خدا را
مختصر آنچه که بایست به تو گفتم و در سفتم و دیگر نبود هیچ خطابی نه سوالی نه جوابی نه حسابی نه کتابی نه دگر بیم و عتابی ولی آیی تو اگر در بر ما ما همه گردیم غلام تو و گوییم سلام تو و آنگاه به نام تو نوازیم همه طبل و تو سالار شوی سرور و سردار شوی یار شوی گر بکنی یاوری لشکر ما را
حضرت عباس(ع)
ای زنا زاده ننگین و دغا زاده ی ذی الجوشن بی شرم و حیا از چه کنی فخر بدان لشکر بی دین که نمودی تو فراهم ز ختا و ختن و چین و زماچین و هم از کوفه و بغداد ز مصر و حلب و شام ارومیه و بسطام بدان ای سگ بد نام اگر لشکر دونان بشود هم عدد سنگ بیابان و یا برگ درختان نبود خوف و هراسی به دل من که علمدارم و سردارم و با آن پسر دست خدا یارم و هرگز نشکسته است کسی دست خدا را
چون بود مقصد و مقصود حسین اینکه که دهد جان به ره داور مطلب به ره حق و حقیقت به من امروز اجازت ندهد تا که بدین تیغ شرر بار دمار از تو و این قوم خطا کار زنا کار برارم بزنم آتش بیداد چنان کرببلا را که نروید بجز از دست و سر دشمن خونخوار گیاهی روم آنگه سوی شام به زیر آورم از مسند شاهی پسر هند جگر خوار که کارش بشود زار و شود خوار به صد محنت و آزار زنم بر سرش افسار و کشان آورمش سوی حسین تا که ببینند همه عالم و آدم ابوالفضل دلیر است و چو شیر است ولی عهد نموده است حسین سرور و سالار شهیدان که دهد جان به ره داور مطلق به ره حق و حقیقت و اجازت ندهد تا بکنم ریشه این مردم بی شرم و حیا را
بی سبب نیست که راضی شده ام تا که ز بیداد شود کشته علی اکبر ناشاد دگر قاسم داماد و علی اصغر بی شیر و من بی سر و بی دست تنم خسته و صد چاک بیفتم به سر خاک شود زینب دلخسته سرانجام گرفتار شما مردم بد نام اسیری برود شام پس آنگاه همه خلق جهان تا که جهان هست بگیرند عزاداری ما را برو ای مردک خناس بد انصاف مزن لاف به عباس که هرگز نشود رام تو تدبیر تو او را نکند خام و ز خاطر نبرد قهر خدا روز جزا را. (التماس دعا دارم)
برچسب:
نویسنده: بردیا رضاپور